یک گاز شیرین از خیال

خیال های او...

نوشیدن قهوه، بوییدن گل و خواندن کتاب خود را از ما بخواهید!

دیروز تمام خیابان های شهر رو قدم زدیم. کتابفروشی کنار سینما قدس رو به بو کردیم و کتاب هاش رو زیر و رو.

کتاب شعر فروغ رو خریدم و گل فروشی بزرگ گل منگلی هم شخم زدیم. ساعت ها اونجا موندیم و با همه گل ها عکس یادگاری انداختیم:) گلدون های سفالی و قشنگش رو لمس کردیم.پس از سال ها تحریم لواشک و شکلات خریدم D: این خیلی اتفاق مبارکیه ها. به اندازه خوشحال کردن دل یه غارنشین :) سر مزار سه شهید گمنام فاتحه خوندیم :) 

آیا یه غارنشین نباید از دیروزش خوشحال باشه؟! :))

***

امروز وقتی سر زنگ ادبیات نفس کم آوردم و هلاک شدم. شاید با خودتون بگین مگه سربازیه؟! باید بگم بله در حقیقت زنگ های ادبیات ما حکم جهاد داره ها :)) 

به دوستام گفتم من تصمیم خودمو گرفتم یا گل فروشی میزنم یا کتاب فروشی. مائده گفت : الان داری خودتو آماده میکنی که امتحانو گند بزنی؟ 

گفتم: نه جدی شغل به این قشنگی و دوست داشتنی و رویایی =)) 

زهرا گفت : منم باهات شریک میشم. گفت تازه میتونیم کافه هم بزنیم از این کافه ها که توش کلی کتاب بزاریم برای خوندن آدما. یه تابلو هم بزاریم برامون یادگاری بنویسن. 

من گفتم :کافه سیار هم خیلی خوبه هاااا 

تازه توش گلم میزاریم که بوی گلاش لای کتاب ها و قهوه های داغ برای آدما بپیچه :)) 

اون وقت من و زهرا میشیم صاحب یه کافه سیار که پر از گل و کتابه =) فقط اگه دبیر ادبیاتمون نیومده بود کارهای دیگه شم پیش می‌بردیم و به نتیجه های باحال تری می‌رسیدیم. 

خیال از این شیرین تر؟ ایشالله که خیال نیست و واقعی میشه :)) 

شاعر می‌فرمایند :

زندگی یعنی گل 

یعنی شعر 

یعنی شکلات و لواشک 

یعنی خنده های از ته دل یه گل فروش 

با خیال راحت درس نخوانید :)) 

 

+البته یه گل فروش و کتاب فروش و صاحب کافه با سواد دیگه =)) 

۹ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

ما دوباره سبز میشویم!

​​​​​

«آهای روزنامه روزنامه خبر خوب،خبر خوب! شهر می‌خندد!» 

دختر جان حواست هست؟ چیزی نمانده صدای روزنامه فروش دمغ محله را بشنوی که فریاد می‌زند و این خبر را می‌گوید. باورت میشود او که همیشه سگرمه هایش در هم است خبر خوش فریاد بزند؟

همیشه که اینطور نمی‌آمد.  آن روز های گل منگلی که به انتظارشان نشسته ایم هم سرک می‌کشند و بوی ارکیده توی اتاق می‌پیچد.

همیشه که دلتنگ نمی مانیم بلاخره یک روزی خورشید که بتابد و پرنده ها  یک جوری از ته دلشان اواز شادی بخوانند ما هم حالمان خوب می‌شود.

روز های رنگی هم با بوی خوبشان از راه می‌رسند و دل های ما بوی شکوفه بهار می‌گیرد و حالمان خوش میشود.

همین روزهاست انقدر سیر بخندیم که ندانیم غم چیست. میدانی ما مزه نوبر انجیر سیاه در تابستان را میچشیم و قطار را که دیدیم دلتنگی به سراغمان نمی‌آید. 

اگر به من باور نداری خود سهراب گفته :

دلخوشی ها کم نیست، مثلا این خورشید!

من به آن روز ایمان دارم که گیوه ها را بکنیم و پاهایمان را در آب بگذاریم و لذت ظهر تابستان را با تمام وجود بچشیم. 

راستی یادت هست دختر جان؟ بهار در راه است! یک  بهار که یقین دارم بوی شکوفه هایش توی بقچه مادربزرگ می‌نشیند. 

زمین هم دلش روشن است به همه روز های خوب در راه مانده، به ترک هایش گفته صبر کنند، باران که ببارد، بهار برسد از دلشان جوانه می‌روید. 

دختر جان راستش را بخواهی این روزها بیشتر از هر وقت دیگری امیدوارم. کرونای اینطوری و کرونای آنطوری چه می دانم قوی تر و سیل و زلزله و گرد غمِ نشسته بر صوت یک دوست از آبادی دور، میان هیاهوی باد در کلاس مجازی دلگیرم کرده اما میدانی قیصر امین پور گفته:

ریشه های ما به آب 

شاخه های ما به آفتاب می‌رسد 

ما دوباره سبز میشویم

ما دوباره سبز میشویم!

_____________________________________________________________

شب آرزوها باید شب مقدس و قشنگی باشه.شبی که هر آرزویی داشته باشی خدا بشنوه و همچین زیبا حال دلتون خوب باشه و دعاهای قشنگ قشنگ کنید. 

منم دعا میکنم دوباره سبز بشید :)

و از ته ته دلم از خدا میخوام اونقدر سیر بخندید که ندونید غم چیه:)

یه شب آرزوهای بهاری با آرزوهای گل منگلی با بوی شکوفه های بهار براتون آرزومندم :) 

قشنگ معلومه منتظر بهارم :دی 

خودمم واسه خودم آرزو کنم دیگه. همه ی این آرزوها به علاوه ی یه بارون :) 

خداجون میدونی، فقط یه بارون کوچولو بعد از مدت ها :/

حالا که ابرا زحمت کشیدن تا این جا اومدن همه جا هم مورد رحمت قرار دادن ما گناه نداریم بعد از ماه ها؟ لطفا امشب خوشحال کن دیار خشک و دلهای ما رو :) 

۱۰ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

یک عصر هایی واقعا دلت دریا می‌خواهد!

 

یک عصر های هستند که بوی دریا می‌دهند! 
بوی ماهی های صید شده در تور های پهن شده که روی سکان تر تری  تالاپ تلوپ می‌کنند
عصر هایی که صدای هلهله جاشو ها خوابت را آشفته می‌کند
صدای مرغان دریایی دلت را جلا می‌دهد
یک عصر هایی برای گوش دادن به صدای کشتی های دور و نزدیک
عصر هایی برای آرزو هایی آبی، برای خندیدن های آبی تر
یک عصر هایی مزه میگو و ماهی می‌دهند
یک عصر هایی هستند که تو روی شن های ساحل میچرخی و آواز می‌خوانی..! 
 

 

 

+ یک عصر هایی کاش همه‌ی این ها خیال نبود ​​​​​​. 

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

روز تاریخ ساز زندگی ام!

همه جا سفید بود.آنقدر سفید که می‌شد به جای بستنی وانیلی لیسش زد.

درخت های بیریختِ بدون برگِ توی خیابان،پشت بام کاهگلی خانه همسایه و حتی تارهای سبیل بابا که تازه از بیرون آمده بود،همگی سفید شده بود. انگار همان اتفاقی که از بدو تولد انتظارش را میکشیدم رخ داده بود.

از دور صدای مبهمی می‌آمد.صدای چرخ های یک گاری که کشان کشان می‌آمد و نزدیک و نزدیک تر میشد و صدای مردی که به سبک جناب خان داد میزد :آهای لبو دارم، لبوی قرمز و آبدار بیا ببر تو این روز برفی.

دویدم پشت پنجره و به کوچه ی خاکی مان که حالا دیگر سفید شده بود نگاه کردم. حتی کوچه ی بیچاره هم به این همه سفیدی عادت نداشت. مرد لبو فروش با گاری اش وسط کوچه بساط کرده بود.

ندید بدید نیستم اما 15 سال از عمر مبارکم را در انتظار تماشای چنین روزی طی کرده بودم.شاید شمایی که هرسال زمستان در شهرهایتان برف می بارد من را پیش خودتان مسخره کنید اما حال من را فقط یک برف ندیده ی ساکن شهرهای گرم و خشک می‌فهمد و بس. می‌دانید دیدن آدم برفی فقط در قامت یک بستنی چوبی چه قدر زشت و بی روح است؟

با خوشحالی،شال و کلاه کردم و خواستم بدوم توی کوچه و روزم را تاریخ ساز کنم.ناسلامتی اولین روز برفی زندگی ام را می دیدم که ناگهان مادرم از آشپز خانه داد زد: هی بچه کجا؟ مگه نمیدونی امروز قراره خاله اینا بیان اینجا؟ کجا میری؟ باید به من کمک کنی دست تنهام.

چه رفت و آمد بی موقعی!خورد توی ذوقم.

صدای مرد لبو فروش هنوز از کوچه می‌آمد و توی ذهنم هی تکرار میشد.باید میدیدمش،از لبو هایش که بخار از آن ها بلند میشد میخریدم و در محضر آدم برفی ها،دور دهنم با لبو قرمز میشد و مثل خون آشام ها با دندان های سرخ شده ادا اطوار در می اوردم.باید با مرد لبو فروش که خیلی آدم معروفی است و اولین لبو فروش تاریخ زندگی ام است عکس می انداختم.اما حالا وضعم را ببین.باید بروم به مادرم کمک کنم. هی روزگار!

وسط کمک کردن ها یواشکی خواستم از پنجره ی آشپزخانه یک سر بپرم بیرون و زود برگردم که بابای سبیل پشمکی ام از راه رسید و عین یک زندانی دستگیرم کرد و به داخل کشاندم و گفت : آبروی من جلو باجناقم بازیچه دست تو نیست که میخوای ببری زیر سوال.برو کمک مامانت دیگه. 

بغض قلمبه ای ته گلویم ترکید،گریه ام گرفت.

صدای مرد لبو فروش از کوچه مان دور می‌شد.

من توی خواب دیده بودم آن مرد لبو فروش برایم پیغامی آورده.ولی من را در خانه گیر انداخته اند و خورشید هم کم کم دارد ابرها را می شکافد.اگر برف ها آب ‌شوند و مرد لبو فروش را دیگر نبینم چه؟

در خانه را می‌زنند.

مامان از آشپرخانه داد می‌زند :بچه برو درو باز کن مهمونا اومدن. 

میگم: من نمیرم. 

میگه :دستم بنده ور پریده. پشت در یخ زدن بدو. 

کلاهم را میکشم روی گوش هایم و می گویم لااقل به همین بهانه کمی برف ها را لمس کنم.می روم در را برای بچه های تخس و نچسب خاله جان باز کنم.

در را باز میکنم اما به جای خانواده ی خاله این ها،یک مرد پشت به در ایستاده و کلاهی را روی گوش هایش کشیده.برمیگردد به سمت من.خدای من این که مرد لبو فروش است!

یک کاسه ی لبو را به سمتم جلو می آورد.از همان لبوهای قرمز و آب دارش که بخار از رویش بلند می شود.کاسه را می‌دهد دستم و می‌گوید:دیدم داشتی از پنجره به گاری نگاه می کردی و بعد هم زیرزیرکی می زدی توی کوچه که بابات لباستو کشید.احتمالا اولین برف عمرتو می بینی.نه؟ اینجا تقریبا نادره که برف بباره.

همینطور هاج و واج به خودش و کاسه ی لبو نگاه می کردم که گفت:خب ...اینم هدیه ی من به تو. پشت پنجره یه جوری بغ کردی که دلم نیومد توی همچین روزی لبو نخورده روزتو شب کنی.

و بعد هم دوباره مثل جناب خان خندید و رفت. 

به کاسه نگاه می کنم.به لبوی توی کاسه.ذوق میکنم. یک ذوق از ته ته دل برای اولین روز برفی زندگی ام.

 

+ خوانش این داستان را در رادیو دوچرخه ، با صدای یاسمن مجیدی بشنوید! 

۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

شونزده سالگیِ شکلاتی

​​​​​

یه دوشنبه ی کشدار بود. بعد از مدت ها ابرها سرزمین بی آب و علف ما رو هم دیده بودن و نم نم بارون می‌بارید. یه تولد خفن با کیک تولد گنده و تم، کادوهای خفنِ دوستای خفن تر و از اون مهمونی بزرگ ها نبود. شکلات از آسمون نمی بارید و کشور های جهان در صلح به سر نمیبردن، وقتی که شونزده ساله شدم. 

اما یه فرقی داشت دیروز یه نفر که فکر نمیکردم یادش باشه بهم تبریک گفت. «ی» جانم یه متن قشنگ برام نوشت و از راه دور بهم تبریک گفت. «ز - ف و بقیه الف، ب، پ» ها تولدم یادشان مانده بود.

آبجیم به دنیا اومده بود.چهار سال پیش روز تولدم. بهش گفتم چه جوریه که من و تو تولدمون یه روزه اما من قدم بلند تره؟ مگه نباید دوقلو باشیم؟ گفت: « منم امروز هم قد تو میشم و منتظر بود که بشه! »

نرفتم اون کتاب فروشی کنارِ سینما قدس کتابه رو که دوست دارم بخرم و دونات رنگی رنگی هم بخرم اما قولشو گرفتم. باور کنید برای یه غارنشین دستاورد بزرگیه.

یه کادو گرفتم که تا همین الان دارم باهاش بازی می‌کنم. یه عالمه تشکر واسه «ز» جانم که فکر کرد منم چهار ساله شدم و برام خرید تا امروز درس نخونم :) 

شاید خوشبختی همین لحظه های کوچیکه قدر دونستن و به یا داشتن همدیگه است حتی اگه شمعی فوت نشه، کیکی بریده نشه یه نفر ته دلش برای بودن آدمای دور و برش خدا رو شکر کنه. 

خلاصه که پونزده سالگی با کلی حال بد و خوب و درصدی تلخی بیشتر به پایان رسید. امیدوارم شونزده سالگی اونجوری که فکر میکنم رقم بخوره. مثل یه شکلات بزارم توی دهنم و طعم لحظه های خوبش زیر دندونام قرچ و قروچ کنه. 

... 

کیک را نبریده وشمع را فوت نشده رها کردم 

با اینکه بعد از نبودنت 

پرنده ای برای ازاد شدن هم نبود.!

 

پ.ن: لطفا به روم نیارید این پستو امروز گذاشتم در حالی که تاریخش بیست بهمنه :/نوشته بودم اما تقصیر اینترنت بود. باور کنید :/

پ. ن: خیلی سعی کردم عامیانه بنویسم و مثل بقیه پست ها نباشه امیدوارم تونسته باشم:) 

۷ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

می‌شود یک بار دیگر آواز بخوانی؟

پرنده کوچک من سلام!

الان که این نامه را مینویسم چیزی نمانده شانزده سالم بشود. باورت میشود شااانزده سال! خودم که باورم نمی‌شود امیدوارم تو هم هنوز من را فاطیمای ده سال پیش بدانی.

آخرین بار که دیدمت ده سال پیش بود. درست روز تولدم به خانه مان آمده بودی. من خوشحال بودم. سر از پا نمی‌شناختم. عمه ها همه بودند، عمو هم بود، مامان بزرگ هم بود.

کیک را عمو پخته بود با همان دست های خودش، با همان خنده هایش تو را روی کیک نشانده بود و گفته بود که آواز بخوانی. تو هم بد جوری دل من را برده بودی، هی نگاهت میکردم و هی از توی کیک نارنجی داشتی برایم آواز می‌خواندی و من دلم غنج میرفت. همه دست می‌زنند و تولد تولد تولدت مبارک می‌خوانند و من فقط به چشم های مظلوم تو نگاه میکردم که دقیقه ای بعد باید زیر چاقوی ربان بسته، قربانی تولد من میشدی. یک بار از من ناراحت نشوی ها . اما من تو را فراموش کرده بودم تا همین چند روز پیش که عکس زیر خاکی ات را پیدا کردم. دوباره به یادت افتادم. دوباره قلبم به درد آمد. پرنده ی نارنجی ام! عمو تو را روی کیک نشانده بود تا من خوشحال شوم؟ اما کاش تو پر زده و رفته بودی.

من الان ناراحتم، خیلی ناراحت. عمو دیگر تولد من نمی آید. حتی دیگر برایم کیک هم نمیپزد و دوباره پرنده جدیدی نیست که دلم برایش غنج برود و بعد غصه اش را بخورم.

از ته ته ته قلبم آرزو میکنم کاش همان ده سال پیش بود. همان تولد که حال همه خوب بود و غصه ی من هم فقط خورده شدن تو بود. به یاد می‌آوری دیگر؟ عمو قناد خوبی بود خیلی خوب، کیک هایش خوشمزه بود. بوی مهربانی میداد. از آن ها که حالا دیگر نیست یک غم بزرگ است که قلبم را می‌فشارد. دلم نمی‌خواهد تولدم بشود، نمیخواهم شانزده ساله بشوم، نمی‌خواهم یادم بماند روز تولدم پر زد و رفت!

پرنده قشنگم یک خواهش دارم. می‌شود یک بار دیگر آواز بخوانی؟ 

۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

سینمای عمو خله

من یک سینه چاک واقعی سینما هستم. تعریف کردن از خود آن هم برای من با این حجم از فروتنی کار درستی نیست اما در واقع من یک پکیج کامل از سوپراستار های سینمایی ام. به شکم مبارکم اجازه داده ام با شکمِ استاد آتش تقی پور رقابت کند و کله کچلم را از جمشید هاشم پور به ارث برده ام. چشم هایم مثل مصطفی زمانی آبی نیستند اما خنده های گاز بده ام دستِ کمی از مهران غفوریان ندارند. می‌دانید که چنین شخصیت سینما گونه ای لایق چه قصر ها برای زندگیست؟ 

اما من در گیشه ای در یک سینمای متروکه زندگی میکنم که از دار دنیا یک تخت خواب پایه لق چوبی از احد ناصرالدین شاه برایم به یادگار مانده و یک ویترین شیشه ای دارم که  بلانسبتتان چند سالی می‌شود خوابگاه گربه های فلک زده و کارتن خواب شده است. 

ماجرا از آن جایی شروع شد که تصمیم گرفتم بچه های غافل محله را به سینما علاقمند کنم. تمام زورم را زدم که آن ها را از راه های منطقی به سینما علاقمند کنم ؛ اما متاسفانه علاقمند کردن بچه ها ی کوچه کار آسانی نبود که با تف فراوان و کف دست راست و  نوازش کردن پس گردن بچه ها امکان پذیر شد.تصمیم گرفتم برای علاقمند کردن بچه ها یک سکانس عاشقانه و اشک در ار را اجرا کنم.

 متاسفانه در میانه های اجرا متوجه میشوم خودِ سوپراستارم نقش مقابل هم می‌خواهم که چشم در چشم هایش بدوزم و حرف های عاشقانه بارش کنم. اما کو کجا؟! روی صحنه همان تخت خواب پایه لق چوبی خودمان بودم و آبرویم به یک تار نداشته مو ته کله ام بند بود. چاره ای نبود چشم چرخاندم توی اتاق، گربه چشم آبی توی ویترین که در حال خمیازه کشیدن بود توجه ام را جلب کرد، انگار  داشت چشمک میزد روی هوا قاپیدمش و در چشم های مظلومش زل و زدم و با عشق و چشمانی اشکبار هر چه باید بهش گفتم. سکانس تمام شد چرخیدم روبه رویشان و خم و راست شدم تا تحسینم کنند.چشم چرخاندم ببینمشان هر کدامشان یک جوری کف کرده بودند. حال کرده بودم. یکیشان دستش را تا آرنج توی دماغش کرده بود و با دهان و چشم های باز به گربه چشم آبی توی بغلم خیره شده بود، یکی دیگرشان با آب دهان مبارکش جلوی دهانش یک بادکنک تفی تنظیم می‌کرد. یکی دیگرشان هم افتاده بود روی زمین و صورتش را بهم می‌پیچاند.تعجب کردم. با خودم گفت خدایا این چه شیوه تحسین کردن است شاید بچه های الان این مدی اند. در همین لحظه بادکنک تفی توی دهان یکی از پسر بچه ها پلقی ترکید و سه تایی از خنده روی زمین افتادند. گربه چشم آبی از بغلم پرید پایین و رفت کنارشان و با میو های خبیث و خنده داری هم صدای خنده شان شد.

 از آن روز شدم عمو خله ی بچه ها که بدون زور و نوازش برای تماشای سکانس های عاشقانه ی خنده دارم به گیشه می‌آمدند. خودِ بچه ها سر در گیشه نوشته بودند: سینمای عمو خله!

+شاید عمو خله توی گیشه سینما قدسِ کوچکِ شهر ما زندگی می‌کند :) 

۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

خنده ی خیس

آهای خانم، خانم لطفا شیشه رو بیارید پایین. گل دارم، گل نرگس. آقا گل نمی‌خرید؟ لطفا لطفا، گل هام تازه است ها!

واسه دخترتون بخرید لطفا! نمی‌خرید؟

دیالوگ های همیشگی اش را تکرار کرد و هیچ چیز عایدش نشد دست گل های نرگسش را برداشت و به زیر پل دوید و دوباره خنده کودکانه اش بوی گریه را گرفت.

امشب فرق می‌کرد. آسمان هم با او ساز مخالف میزد. باران هر لحظه شدتش بیشتر می‌شد. دخترک همیشه باران را دوست داشت همیشه وقتی باران می‌آمد زیر باران پروانه های دامنش در باران می‌رقصید، مادرش بغلش می‌کرد و بابا همیشه روزهای بارانی لبو هایش فروش میرفت و دخترک از ته دل ذوق میزد.

این شب بارانی را دوست نداشت، اصلا دوستش نداشت، بابا شش ماه است که دیگر نیست، مادرش هم مریض است دیگر باران را دوست ندارد. چون شالگردنی که مادرش بافته مدت هاست از دلتنگی پدرش رنگ باخته، دستکش‌هایش مثل قلبش سوراخ شده است و حالا چتر ندارد.

شادی در شهر موج می‌زند، خانواده ای که دخترشان چتر رنگی در دست دارد و با رنگهایش در باران می‌رقصد و آن ها از ته دل می‌خندند.

مغازه ها و کافه ها باز شده اند و چراغ های شهر روشن است. ظاهر شهر رنگی است درست مثل چتر های رنگی رنگی، درست مثل خنده های کودکی که دستش در دست پدر و مادرش است، درست مثل بوی خوب مغازه ها، مثل بوی خاک باران خورده، اما شهر خبر ندارد که زیر پوستش چه می‌گذرد کمی آن طرف تر از چهار راه، زیر پل دخترکی از سرما میلرزد نگاهش به مرد لبو فروش می‌افتد، می‌خندد، غم های دنیا فراموشش می‌شوند می‌خواهد بدود بپرد اما یادش می‌آید پدرش دیگر لبو نمی‌فروشد، دیگر شش ماه است که اصلا نیست، آرام می‌نشینند و دوباره غم های دنیا روی سرش آوار می‌شوند. چراغ قرمز میشود، کیفش را بر می‌دارد و با دست گل به طرف چهار راه میدود. با دست های لرزانش پشت شیشه ها می‌کوبد و التماس می‌کند. درون ماشین ها زندگی هست و پشت شیشه یک دخترکِ که موهایش در هوا می‌رقصد و مدت هاست دل تنگ است.

دخترک سرگردان در میان آدم ها میدود دستی از میان مردم لبخند میزند شاخه ای گل بر می‌دارد دخترک خنده ی خیسش را تا خانه میدود!

+یادمه یه شعری نوشته بودم که همین بود دقیقا اما شعر. مهرماه کیهان بچه ها هم چاپ شد توی وبلاگ هم گذاشتم. اما باز وقتی امتحان انشا خانم گفت انشا با موضوع آزاد ناخودآگاه بازم اینو نوشتم. شاید چون خیلی به این موضوع فکر میکنم و به خاطرش کلی ناراحتم.

 

۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

:)

تولدت تو آسمونا مبارک :) 💙

۱۲ موافق ۲ مخالف

بیست آرزو کن و به هیچ کس نگو

تولد رفیق جانم است و چی از این بهتر؟ آن هم تولد بیست سالگی اش! تولد دوچرخه رو باید به سبک خودش تبریک گفت. دوچرخه عزیزم حالا که بیست ساله شدی بیست آرزو کن و به هیچ کس نگو.یاداشتی که برای تولدش نوشتم. امروز در ویژه نامه بیست سالگی اش چاپ شده و برای من یادگاری می‌ماند از این نوجوانی هم رکاب با دوچرخه. 🎉🚲تولد دوچرخه جانم

۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان